آری

آری، زندگی را بنگار، به نگاری، زندگی را بنما، به نمایی زندگی را بسرا، من سلام، تو سرود، بر سرود تو سلام بر سرود من درود

Name:
Location: Stockholm, Sweden

Monday, September 04, 2006

تا بحال دلت سنگین شده؟ که حس کنی به بند مویی آویزان است؟ و سر این بند به چشمانت است؟

حرف که خیلی خیلی است، اما کدامهایش را باید گفت؟ کدامهایش را نباید؟ آنهایی که مهم نیست گفتنشان کدامند؟ آنهایی که ممکن است یکی را خوشحال کند ولی ناگفتنی است، یا آنهایی که خیلی ها را ناراحت می کند ولی باید گفت. تا بیایی به اینها فکر کنی، تمام حرفهایت، تمام درد دلهایت، تمام خوشیهایت –که می خواستی تقسیمش کنی- ته دلت رسوب می کند و رسوب می کند و رسوب می کند.

اینطوری دلت سنگین می شود.

مشکل روحی ندارم، مقدار زیادی دغدغه روحی چرا! که چه باید کرد، و چطور و چی درست است. این نظریه که "آنچه که فکر می کنی که درسته رو انجام بده" هم جواب نمی دهد. راستش دیگر فراری در کار نیست. الان بیشتر شبیه آدمی شدم که وسط چند راهی ایستاده است و به جای اینکه نتیجه بگیرد که کدام طرف، چشمانش را می بندد و پرواز می کند.

این که می گویند روشندل به اونهایی که کورند، راست می گویند، آدم هر چه حواس فیزیکیش را از دست بدهد، احساسات درونی اش قویتر می شود. از همان اول یاد گرفته ایم که حواس ششگانه را داده اند که به عنوان فیلتری بر احساسات درونی ات باشد، برادرم یاد گرفته است وقتی برادرزاده دو ساله ام از بی حوصلگی اش می گوید الان شب است به او بخندد و به سوی روشنایی روز بیرون اشاره کند. نه برادر جان اگر شب است، شب است و اگر روز است روز. چرا وقتی حس می کنم دلیل می خواهم؟ چرا می گویند "از دل برود هر آنچه از دیده برفت"؟ چرا نمی فهمند حواس را گذاشته اند که تو احساساتت را لمس کنی که تو احساساتت را ببینی که... مگر چند بار احساساتی که داشته ایم –و نه آنانکه از روی هوس به احساساتمان خورانده بودیم- اشتباه بوده؟ اصلن اشتباه احساسات یعنی چه؟ یکی این ترکیب کثیف را برای من تعریف کند. مگر نه این است که اشتباه ریشه در استدلالات و مشاهدات و استنتاجات دارد؟! پس چطور با چیزی ترکیبش می کنیم که هیچ سنخیتی با این مسایل ندارد.

احساسات خوب است، از هر نوعش چه خوش چه ناخوش، چون از جنس روح است و به آدم می چسبد، اصلن اینکه بشینی بعد از مدتها زنده گی برای مرده هایت هم گریه کنی شیرین است و کلی زندگی. اصن این که یک دفعه بفهمی داری کلی برنامه ریزی می کنی که مسابقه ای را در روز مرگ عزیزانت و عزیزان خواهرت برگزار کنی وکلی غصه ات بگیرد قشنگ است می چسبد، و اینکه الان بند دلت سنگینی می کند چشمانت حلقه حلقه می زنند اوج لحظات است.

اصلن همین است که مرگ اطرافیان را عزیز می کند، چون آنها را به احساساتشان بر می گردانند، آنجا که همه عزیزند.

حرف که خیلی است.

ولی این طوری دلت سبکتر می شود.


ادامه:

بیشتر که فکر می کنی و از آنجا که یاد گرفته ای همه چیز را تحلیل کنی (و چه قدر بد است این!) می بینی فقط این نیست که سنگینت می کند. بعضی وقتها مسایل لا ینحل فکری و معادلات پیچیده ذهنی بدون جواب در سرت رسوب می کند و آن را سنگین. کم کم همه اینها کمرت را خم می کند، آن وقت است که دوست داری همیشه دراز بکشی؛ بخوابی یا فکر کنی؛ آخه در حالت درازکش وزنت کمتر اذیت می کند، بعد خوابت زیاد می شود و اطرافیانت را شاکی می کند و هجوم پیشنهادات روانشناسانه به سویت سرازیر می شود و همه متفقن می گن "افسرده شده ای!"
از طرف دیگر بدنت هم برای آداپته شدن با این شرایط اشتهایت را کم می کند تا حداقل وزن شکمی ات را کم کند، ولی هجوم اطرافیانت چند برابر می شود و می گویند "نگفتم!" آن وقت هی توصیه می کنند و می خواهند حواس تو را پرت کنند و آب مغز و دلت را بکشند (چقدر دوست داشتنی و خنده دار است این فعالیتشان! که آدم را یاد موسسات لاغری و تناسب اندام می اندازد -خودم ازین تشبیهم شرمنده شدم-) ولی نمی دانند به آب احتیاج است، اگر یک چیز بتواند این رسوبات را حل کند همین آب است.

....

اما وقتی تو جاری باشی، همه اینها حل می شوند و می روند، چه خوب! جاری باش!

فقط الان مشکلی است که به قول اخوان:

آب و آتش نسبتی دارند جاویدان،
مثل شب با روز، اما از شگفتیها،
ما مقدس آتشی بودیم، آب زندگب در ما،
آتشی با شعله های آبی زیبا!


راستش را بخواهی آب هم گاهی سنگین می شود و رسوب می ک
ند.

...

راستی Orangina خورده اید؟ برای چند لحظه ای جاری می شود، مال فصل خاصی نیست، همیشه هست و پانصد تومان، این سازنده اش فکر می کنم پرتقال را با چند چیز قاطی پاطی کرد و خورد و حال کرد ولی خودش هم نفهمید با چی قاطی کرد اسمش را گذاشت پرتقال اینا...



13 Comments:

Anonymous غلامرضا چراغعلی سبزواری said...

با نظرت در مورد احساسات خیلی مفاوقم، اصلن! ایکاش عقل وجود نداشت، زندگی خدا بود!
مسائل ریاضی رو حسی حل کرد و کلا حس بود خیلی خدا بود.

راستی بعضیا رو دیدی؟ آدم خوبینا اما پدسسگن. مثل دریا بیکران

Tuesday, September 05, 2006 10:45:00 PM  
Blogger Hossein Azizpour said...

:) از کاربرد ای کاش و فرقش با کاشکی فکر کنم باید باز هم برات توضیح بدم!
فکر می کنم لزومی نداره وجود نداشته باشه البته احتیاج به بحث کامل داره جاش اینجا نیس!؛)
با ابن جمله آخر هم موافقم و البته فکک کنم حتی اگه واقع بین نباشیم میشه همه رو هم بکار برد به جای بعضی!

Tuesday, September 05, 2006 10:56:00 PM  
Anonymous حاج صلاح الدین محتاج الدوله سمرقندی said...

ببین عزیز پور برادر من هنوز خوب امید دارم، هر موقع آرزو میکنم امید دارم، اون جمله آخر هم خیلی مهمه امشب بهش رسیدم، شاید راست میگی باید بعضی رو برداشت، اون موقع بعضی! ها پدسسگ ترن البته اگر پدسسگیَت قابل شمارش باشه!

Tuesday, September 05, 2006 11:01:00 PM  
Blogger Hossein Azizpour said...

:)

Tuesday, September 05, 2006 11:04:00 PM  
Anonymous Anonymous said...

حسین جان سلام
(ببخشید اگر صمیمی می نویسم)

دو پاراگراف اول خیلی به دلم نشست . یه جورایی حرفای من بود ولی نمی دونم چرا از زبون تو بیرون اومد.

در مورد آزادی هم اون جمله رو به صورت قضیه یک طرفه میگن. اگر و تنها اگر که نداره.

منو یادت هست?
(mashhad hotel)

Friday, September 08, 2006 4:18:00 PM  
Blogger Hossein Azizpour said...

farshad ya kateb?!
vali inja ro az koja peida kardi?!


yek tarafash ham hamin moshkelo khahad dasht!

Friday, September 08, 2006 4:42:00 PM  
Anonymous َAnonymous said...

من به جای دراز کشیدن همیشه دوست داشتم که خودم رو از پنجره طبقه به تو چه‌ام پرت کنم پایین ولی جرئت نکردم و دراز کشیدم، و شاید لازم باشه بعضی ها از تو بپرسن که افسرده شدی؟ یا بهت بگن که افسرده شدی و من به شخصه دوست دارم که بگن. و البته تو دوست نداری! که خیلی بده چون ممکنه که این مسائل رسوب کننده را کسی حلالش را داشته باشه، شاید تو فقط از حلال ها تتراکلرید کربن را بلد باشی و دیگری آب را!
مسلمن خود دانی!

من به هتل مشهد هیچ ربطی ندارم و الان برات آف میذارم که کیم، پسر داییت هم نیستم، گلابی هم نیستم. فکر کنم دیگه فهمیدی کیم. ولی الان برات آف میذارم.

Friday, September 08, 2006 11:22:00 PM  
Anonymous Anonymous said...

farshad

khob ye chand taa linko zadam taa be inja residam

IUAM-CCC3 -> comments -> profile -> weblog

Saturday, September 09, 2006 8:46:00 AM  
Blogger Hossein Azizpour said...

eeee..., :)
Khob midouni ke darim contest bargozar mikonim? addressesh injast: http://ce.aut.ac.ir/~acm/contest
vali khob alan downe, va chon tatile ta farda haddeaghal down khahad bood, dar har soorat hatman teameto sabte nam kon, va biain inja bebinamet,
too uva mitouni zamane qualification va final round ro check koni:
http://online-judge.uva.es/contest/
Rassi e-mail et ro ham be man bede, shaiad bara poster haie mosabeghatemoon too daneshgahe kerman be to ehtiaj dashte basham,
kheili khoshhal shodam

Saturday, September 09, 2006 10:20:00 AM  
Anonymous farshad said...

salam

kare kheily khoobie.

age betoonam kari anjam bedam khoshhal misham.

addrese yahoo group ACM daneshgah kerman ham ine :
http://groups.yahoo.com/group/kerman_acm

movaffagh bashi

Monday, September 11, 2006 5:01:00 PM  
Anonymous hamid said...

vali afsorde shodi hossein:D

Thursday, September 21, 2006 1:28:00 PM  
Anonymous hamid said...

agha ba ejazat man linketo ezafe kardam be weblogam

Thursday, September 21, 2006 1:29:00 PM  
Blogger Hossein Azizpour said...

:)

Friday, September 22, 2006 12:45:00 AM  

Post a Comment

<< Home