زمستان
زبان خامه ندارد سر بيان فراق / وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق
دريغ مدت عمرم که بر اميد وصال / به سر رسيد و نيامد به سر زمان فراق
سری که بر سر گردون به فخر میسودم / به راستان که نهادم بر آستان فراق
چگونه باز کنم بال در هوای وصال / که ريخت مرغ دلم پر در آشيان فراق
کنون چه چاره که در بحر غم به گردابی / فتاد زورق صبرم ز بادبان فراق
بسی نماند که کشتی عمر غرقه شود / ز موج شوق تو در بحر بیکران فراق
اگر به دست من افتد فراق را بکشم / که روز هجر سيه باد و خان و مان فراق
رفيق خيل خياليم و همنشين شکيب / قرين آتش هجران و هم قران فراق
چگونه دعوی وصلت کنم به جان که شدهست / تنم وکيل قضا و دلم ضمان فراق
ز سوز شوق دلم شد کباب دور از يار / مدام خون جگر میخورم ز خوان فراق
فلک چو ديد سرم را اسير چنبر عشق / ببست گردن صبرم به ريسمان فراق
به پای شوق گر اين ره به سر شدی حافظ / به دست هجر ندادی کسی عنان فراق
حافظ

