آری

آری، زندگی را بنگار، به نگاری، زندگی را بنما، به نمایی زندگی را بسرا، من سلام، تو سرود، بر سرود تو سلام بر سرود من درود

Name: Hossein Azizpour
Location: Tehran, Tehran, Iran

Friday, July 04, 2008

setTime()?!

شنبه جان، عزیزم، من این هفته خیلی کار دارم، ممکنه هفته بعد بیای یا حداقل دو سه روز دیرتر؟
نگمه!

Sunday, January 06, 2008

خاک عالم

خاک بر سر من بکننو ریاضی مهندسی هر دو با هم.
امضا: احمق درجه دو

Friday, December 28, 2007

هی آقا از اون ور نه، ازین ور!

ز خواب خوش درآمد ناگهان شاه/ جبین افروخته چون بر فلک ماه
ستایش کرد بر شاپور بسیار /که ای من خفته و بختم تو بیدار
به اقبال تو خوابی خوب دیدم / کز آن شادی به گردون سر کشیدم
چنان دیدم که اندر پهن باغی / به دست آوردمی روشن چراغی
چراغم را به نور شمع و مهتاب / بکن تعبیر تا چون باشد این خواب
به تعبیرش زبان بگشاد شاپور / که چشمت روشنی یابد بدان نور
به روز آرد خدا این تیره شب را / بگیری در کنار آن نوش لب را
بدین مژده بیا تا باده نوشیم / زمین را کیمیای لعل پوشیم
بیاراییم فردا مجلسی نو / به باده سالخورد و نرگسی نو
چو از مشرق بر اید چشمه نور / بر انگیزد ز دریا گرد کافور
می کافوربو در جام ریزیم / وز این دریا در آن زورق گریزیم
رخ شاه از طرب چون لاله بشکفت / چو نرگس در نشاط این سخن خفت

--------

یکی وقتی دارد آخرین قدمهایش را به سمت چوبه رستگاری بر میدارد ارزش زمان را می فهمد، دو دیگر زمانی که آخرین مصاحبتش را با محبوبش سپری می کند زمان را عزیز می شمارد، دیگری باری که می فهمد فرصت بدهیهایش سر رسیهد زمان را با تمام علاقه ای که به خانواده اش دارد فریاد می کشد،...
حسین از روی بلاهت سرشارش وقتی پشت چراغ قرمز 120 ثانیه ای مانده است، اهمیت زمان را می یابد؛ ناگهان از خواب بیدار می شود.

Saturday, December 22, 2007

Better than Kaachi

50000 تومن

و این کرم حافظ:

ای دل ریش مرا با لب تو حق نمک
حق نگه دار که من میروم الله معک
تویی آن گوهر پاکیزه که در عالم قدس
ذکر خیر تو بود حاصل تسبیح ملک
در خلوص منت ار هست شکی تجربه کن
کس عیار زر خالص نشناسد چو محک
گفته بودی که شوم مست و دو بوست بدهم
وعده از حد بشد و ما نه دو دیدیم و نه یَک
بگشا پسته ی خندان و شکر ریزی کن
خلق را از دهن خویش میانداز به شک
چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد
من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک
چون بر حافظ خویشش نگذاری باری؟
ای رقیب از بر او یک دو قدم دور ترک



و ناهار و شام و آجیل و هندونه و انار دون دون
برف بازی هم داشت نیم ساعتی
و طبیعتا حس خوب همیشگی
-----------------------------


امیدوارم همه امشب شاد بوده باشند
:-)

Thursday, November 22, 2007

I am check checking these nights

هوای خوبی است، کوچه مان خیلی قشنگ شده است این روزها، صدای جوب سرشار در کنار و سطح کاملا پوشیده از برگهای رنگارنگ.

دوست داشتم "باغ من" را بخوانم، نصفه و نیمه هم خواندمش(چون درست و حسابی حفظش نیستم و می خواستم هنگام خواندنش چشمم به کوچه باشد)، یادم آمد قشنگ بود، هنوز هم زیباست. خدا بیامرزد صاحبش را.

انگاری آسمان دوستتر شده است با ما، فاصله اش هم کمتر، سردی و خیسی دستانش را حس میکنم. وای از ان وقتهایی که تیزی نگاهش -از دور- پیشانیم را سوزن می زد.

بیچاره رفتگرمان که باید این برگها را شب به شب جمع کند، که نمی کند، به من باشد دستور می دهم اصلا این برگها را پاک نکنند شاید هی رو هم آمد و به پنجره ما هم رسید، تازه فرض کن صبح که از در بیرون می روی تمام بدنت پوشیده از برگ باشد، لذت بخش است، من تضمین می دهم خفه نمی شوید.

علی هم این روزها دوست داشتنی تر شده است، گرچه شاید برگهای او هم دارد می ریزد.

مطمئنم سارکوزی نادان هیچ از این ها نمی فهمد.

Tuesday, October 16, 2007

ای کاروان کجا می روی

ساعتم 2 سال و 23 ساعت و 55 دقیقه جلو افتاده است و شدیدا بو می دهد.

---

آخ

Friday, October 05, 2007

یه روزی میاد که نمی دونیم کی هستیم

شبها وقتی سرت روی بالش است و هیچ صدایی نیست و نوری و خوابت هم نمی برد، رفتگر محله که شروع به پاک کردن محله می کند، صدای جارویش نمی دانی چه آرامشی میدهد.
انگار دارد تک تک دانه های تاریک دلم را جارو می کند.

...

فقط ای کاش می دانست در مقابل این آرامشی که به من -وشاید دیگران- میدهد تمیز کردن کوچه کوچکترین است.


Friday, July 20, 2007

is there any ∩ turn?

:همه ساکت بودند ناگهان خری گفت
"اقتصاد خر است"
!هورا-
:همه ساکت بودند ناگهان خری گفت
"همه چیز] مجانی می شود]"
!هی-
...گذشت
:همه ساکت بودند ناگهان خری گفت
[دولت خدمتگزار ملت است" [خدمت "گذاشتن ملت" را به عهده می گیرد"-
-!آری! -18 میلیون؟-
:همه ساکت بودند ناگهان خری گفت
"دولت مهر می ورزد مخصوصا به دختران و پسران، حتی می توانید با هم بروید استادیوم"-
:-)-

:همه ساکت بودند ناگهان خری گفت
"[به مردم در این چند سال ظلم شده است، دولت ناراحت است،[ دولت گریه می کند"
؟!-

:همه ساکت بودند ناگهان خری گفت
بنزین آزاد نمی دهیم، اجازه نشر نمی دهیم، هاله نور می بینیم، نامه می نویسیم، بعد از 28 سال رابطه برقرار می کنیم، سفر می رویم ، ....
همه ساکت بودند-

:همه ساکت بودند ناگهان خری گفت
"این نیز بگذرد"
!گوینده خر است.-

Saturday, April 14, 2007

Leiph...ِ

شنیدم مادر بزرگها می گویند وقتی کسی به دنیا می آید ستاره ای با او زاده می شود
و همچنین بعد از رفتنش نورش تمام می شود

...

امشب خیلی آسمون قشنگه


Monday, February 12, 2007

And life goes on...

بچه: بچه های شما هم سالم موندن.
زن روستایی: بله، این سه تا پیش من بودن سالم موندن ولی دختربچه ام، اولی، پیش بابام بود زیر آوار موند ... خوب دیگه خدا اینجوری می خواست.
بچه: خدا که دوس نداره بنده هاشو بکشه
زن: اگه نکشته پس کی کشته؟
بچه: زلزله کشته، ...
زن: تازه بچه ام امسال می خواس بره کلاس اول
بچه: بالاخره خدا نکشته، زلزله مثه یه سگ هاره که بعضیا رو که سره راش هس می گیره تیکه پاره میکنه بضیا که سره راش نیس نمی گیره؛ وخ نمی کنه.... تازه اونیم که مرده شانس اورده چون تازه می رفته کلاس اول از درس و مشق راحت شده ... شما حتما اون داستانو شنیدین همونی که حضرت ابراهیم می خواس پسرشو بکشه ها! اول می خواسه پسرشو بکشه با شمشیر؛ خدا فرمان داده که... خدا گفته که برو پسرتو بکش ، این که رفته شمشیرشو ورداره که اورده دم شیکمه پسرش، یهو واسش یه گوسفند اوردن که اونو بکشه به جای پسرش، اونوخ میاد دختر هف ساله شما رو بکشه که تازه زندگیشو شروع کرده!؟ تازه من فک می کنم که بچه شما که موندن قدر زندگیو بیشتر می دونن.
زن: این حرفا رو تو از کجا یاد گرفتی؟!
بچه: نصفشو از تاریخ یاد گرفتم، نصفشو آقای روحی گفته، نصفشم خودم.
...

از زندگی و دیگر هیچ

Saturday, February 10, 2007

افسانه 1900

کاملا آرام شده بود و فقط گوش می داد،
تجربه ای ناشناخته از یک گذشته ازلی،
دریا فکر می کرد این صدای آسمان است،
فکر می کرد عاشق آسمان شده است.

بعد ها فهمید آسمان نیست؛ کشتی است؛
کشتی نیست؛ مردی است که در کشتی پیانو می نوازد.

دوباره متلاطم شده بود؛ ولی از جنسی دیگر.

آخرین باری که صدای محبوبش را شنید، گردابی درونش بر پا شد،
طوری که کشتی طاقت نیاورد و بلعیده شد.

مرد محکوم شد و دریا
مرد که تا همیشه بمیرد
دریا که تا ابد عشقش را در دل خود نهان کند و آرامگاهش باشد.

مرد دریافت و دریا
مرد که می تواند با صدای دلش به عظمت یک آسمان باشد،
دریا که تمامش از قطره اشکی که می خواست باشد، کمتر است.

----

شاید، شاید ربطش به این فیلم کم باشد.


.Max: You're never really done for, as long as you've got a good story and someone to tell it to.

Max: Sometimes that is the way you have to do it, you go right back to the beginning.

1900: It wasn't what I saw that stopped me Max... it was what I didn't see.

1900: Take Piano, keys begin keys end you know there 88 of them nobody can tell you any different, they are not infinite, your infinite... I don't lose keys, the music that you can make... is infinite; I like that, that I can live by...

1900: You rolling out in front of me keyboard of millions of keys millions and billions of keys that never end, and that's the truth Max that they never end, that keyboard is infinite... and if that keyboard is infinite, that on that keyboard there is no music you can play, you sitting on the wrong bench... that is god's piano.

1900: Christ, did you... did you see the streets just the streets there were thousands of them, then how you do it down there, how do you choose just one... one woman, one house, one landscape to look at, one way to die...

1900: Land!... land is a ship too big for me, It's a woman too beautiful, it's a voyage too long... perfume too strong...

Wednesday, February 07, 2007

ذره ای دیر می شود...

و دیگر نیست.

بیشترین هیجانات برای لحظه ای
بودن، آمدن، رفتن، نبودن



The problem is that there is a problem that is not well defined.

It can be just a miracle which is able to create such a huge set of missunderstandings.
What a pity! for me or them?! I am just sure about my part.
What if you ...
What if I ...
Have you ever heard of the word justice? if so, what color is that? pink? so funny! huh?!
Friend?!, what is that?! a species?! someone who... someone who... someone who...
You know what! I think the friend is the one who cares! by the way satisfying your own ambitions by thinking of people, is not called caring nor humanism, it is terribly pathetic; It reminds me of masturbation.
Does insight bring you more than the sight does?!
Then I call it cruely advantagous ignorance.
Regrets to say "shame on you my respectful lovely brothers."
At least please be aware of spreading this darkness to others for God sake.

Wish you all which you consider the best,
Some thing,


/*Not all in you is what I said; being honest, I admire you in most aspects -that's what makes me care about you-, but what I get is...*/

Labels:

Monday, February 05, 2007

آزادی - دو

وقتی حس می کنیم و باور نمی کنیم،

وقتی می خواهیم و فرار می کنیم چون دلیلی نمی بینیم،

وقتی هستیم و می خواهیم نباشیم و دوست داریم باشیم،

وقتی چشمانمان را می بندیم به روی زیباییها تا بتوانیم نبینیم انچه دوست داریم،

وقتی با خودمان لجبازی می کنیم.

وقتی نمی خوانیم روزی که باید خواند و نمی خوابیم شبی که باید خوابید،
نمی بینیم وقتی که باید دید، نمی کنیم وقتی که باید کرد،

وقتی نمی خواهیم آنچه را می خواهیم،

چه می شود ما را؟!

می گفت گاهی آزادی را از خود سلب می کنیم تا به خودمان ثابت کنیم که آزادیم.

Sunday, February 04, 2007

به کلمه ف هستم.

فضا تنگ است و نفسها حبس که مبادا ذره ای هدر رود.

بابا
آب
داد

گوشی را بعد از یک هفته درست نکرده بود؛ من عذاب وجدان داشتم وقتی پیشش می رفتم؛ چون بهش گفته بودم فردایش می آیم و می گیرم.

مامان
یاد
داد

با کلی ترس و اضطراب رفتم عذر خواهی کنم؛ او عذر خواهی کرد.

دوست
سر
داد

ازش کمک خواستم، اذیتم کرد؛ ناراحت شدم، کمکم کرد؛ بیشتر ناراحت شدم

دوست
دل
داد

هیچ نمی دانست؛ حتی برای لحظه ای هم به سنگی دل نبسته بود؛ برای اندک زمانی هم زیبایی پیچش پر معلقی را درک نکرده بود

تو
چی
دادی؟!
های با توام آری!


ای بر چکاد لحظه هایتان مفتخر
چه می دانید که از ناسوت ناگزیرانید!؟
چه فکر می کنید که نهایت ذهنتان "فواره" ای بیش نیست؟


اسباب بازیهایم کوک نیستند،
ماشینم را حسابی عقب می کشم و ول می کنم، می رود و محکم به دیوار می خورد
انگار که با پتکی هر نفس. بر قلبم می کوبند.


Des images me reviennent
Comme un souvenir tendre
Une ancienne ritournelle
Autrefois en décembre
Je me souviens, il me semble
Des jeux qu'on inventait ensemble
Je retrouve dans un sourire
La flamme de mes souv'nirs
Je me souviens, il me semble
Des jeux qu'on inventait ensemble
Je retrouve dans un sourire
La flamme de mes souv'nirs
Et, au loin, un écho
Comme une braise sous la cendre
Un murmure à mi mots
Que mon coeur veut comprendre
Une ancienne ritournelle
Loin du froid de décembre

Anastasia

Wednesday, January 24, 2007

می

می کاریمشان،
کنار هم،
عاشق بشوند،
همدیگر را صدا بزنند،

و ما فریادشان را در شیشه ای جمع کنیم.

تا به جای دل بی صدای خودمان هر روز برایمان فریاد بزند

شرم بر ما
شرم بر ما

بیایید بمیریم،
خاک شویم برای روییدنشان.

----
می رم

Sunday, January 21, 2007

BeGun

Be gone tides of Darkness.

Sunday, January 14, 2007

نشسته گوشه اي دلگير و تاريک / دمش بسته، دلش خسته، سرش لیک

صدایش می کند سازی ز دوری / نگاهی، اختری، با کوره نوری

نیا اینجا، که این راه چاه دارد / بیا اینجا، بدان دل آه دارد

بیا اینجا که سبزی تاج دارد / نیا اینجا به سر تاراج دارد

برو آنجا که دل بازار دارد / نیا اینجا که عشق آزار دارد

بیا اینجا خریدارت همین جاست / بی بازار؛ مهره ی مارت همین جاست

نیا اینجا، که اینجا هیچ جا نیست / نیا اینجا، تو را در دل، قسم، هیچ جا نیست



نشستم گوشه ای سرد و پریشان / جدا از این و آن و هر که ایشان

به خود گویم همه اینها سراب است / فقط در خواب و رویایش جواب است

همه ی این حرفها نقش آب است / چه وزن بیت آتی بد خراب است

چه وزن بیت آتی بد خراب است


گو بهار آی بیارای زمستان دل

گو بر این ابر، ببار و به بار آر گلستان دل

Saturday, January 13, 2007

هی تو! آنجا دراز کشیده ای، بلند شو ببینم
-ها با منی؟
با توام، آری!
-خوب، حرفت را بزن
از الان هر روز یک روز فرصت داری تصمیمت را بگیری، عمل کنی، خودت را ثابت کنی.
-اما...
چیه؟ حرفی داری؟ حواست باشد وقت امروزت از 5:30 ساعت پیش شروع شده است، میل خودت است می خواهی حرف بزن
-اما... باشد، آری راست می گویی
من که حرفی نزدم
-نه با تو نبودم، تصمیم، عمل، حرف نمی زنی
معلوم هست چه می گویی؟
-شب بخیر
ابله

Tuesday, January 09, 2007

زندگی

زندگی زیباست،

وقتی برگ های درختانش با موسیقی تو می رقصند،

وقتی کودکانش در برابر تو شادی می کنند و تو تمام احساساتت را با لبخندی به سویشان می فرستی،

زیباست،

وقتی مردمانش آن را فریاد می کشند،

وقتی شاخه گلی را می بینی که می روید تا در کوتاه لحظات عمرش تمام زیبایش و وجودش را به تو عرضه کند،

و وقتی دوستی به تو می گوید "زندگی قشنگه!"

آری،

زیباست،

وقتی تو با آن می رقصی،

وقتی تو کودکی می شوی و لبخند را با شادیت بر لبانش می نشانی،

زیباست،

وقتی فریاد آن می شوی،

وقتی می رویی تا لحظاتت را برای آن باشی،

زندگی زیباست وقتی آن را زیبا بخواهی.

---------


هادی کسی که شنبه هفته بعد قرمز می شود و باعث افتخار همه؛ این را خیلی قشنگتر نوشته.

Saturday, January 06, 2007

بی ربط؛ فرار؟!

دنیا دو قسمت بود، من این طرف و تو آن طرف،
خطی دو طرف را از هم جدا می کرد، هر کسی در طرف خودش برای خودش زندگی ای داشت.
یادم می اید روزهای اول برای هم دست تکان می دادیم
بعدا کم کم به خط نزدیکتر شدیم تا همدیگر را از نزدیکتر ببینیم، هیجان داشت این آشنایی،
فکرش را بکن دو نفر از دو دنیای متفاوت، چقدر می تواند این نزدیکی جذاب باشد،
کمی بعد کارمان شده بود روزها در طرف خودمان مشغول فعالیت می شدیم فقط به این انگیزه که شبها کنار خط من این طرف تو آن طرف دست هم را بگیریم، من از روزم این طرف بگویم و تو از روزت آن طرف.

بعدها آن قدر این حس کنجکاوی بالا رفت که خواستیم از خطها فراتر رویم، دلهره ای همانند کودکی ای که رنگ نقاشی اش از شکل زده بیرون به ما دست داد بود، ولی جرات کردیم، من به تو نگاه کردم و تو به من و طرفهای مقابلمان
برق در چشمانمان بود وقتی پایمان را در آن طرف می گذاشتم،
...
آن قدر کنجکاو بودیم، که فکر همه جایش را نکرده بودیم،
من در طرف تو در زمین فرو رفتم و تو در طرف من به هوا رفتی، خواستیم برگردیم، من گیر کرده بودم و تو تکیه گاهی نداشتی،

شاید متعلق به هم بودیم ولی نه متعلق به دنیای هم.
----


Wednesday, December 27, 2006

بازی بازی

خوب پنج تا خیلی کم است و خوب این خیلی خوب است؛ مانده ام از کدام بگویم!؟
-از کارهایی بگویم که هر روز تکراری و با سماجت تمام انجام می دهیم تا نکند در مواقع بیکاری به روزمرگی بیهوده مان فکر کنیم.
کتابهایی که می خوانیم تا برای لحظاتی ندانیم اینکه می دانیم نمی دانیم-
سیگاری که می کشیم تا از جمله "ازینکه در این مکان سیگار نمی کشید، متشکریم" بر دیوار، خجالت نکشیم-
فیلمهایی که از زندگی می بینیم، که در زمان دیدنشان باور کنیم می توان جور دیگر بود. -
- فعلهایی که جمع بکار می بریم، تا در"تنهایی که می دانیم هستیم" تنها نمانیم.

همم... خوب اون 5 نفرم اونهایی که فکر می کنن می تونن قسمتی از جمع این فعل باشند. :)
-----


اسمشو نمی خواسم یلدا بازی بذارم، چون یلدا رو مطلبای بهتری دوست داشتم و داشتم که بنویسم، اما چیزش نبود!؟ یا فراخیش بود! نمی دانم.
در هر صورت این هم به خاطر دعوت دوستان بود، تا جایی که من می دونم حمید و هادی.

فعلن
:)

Tuesday, December 12, 2006

سیاسی

پینوشه مرد.

من شیلیایی نیستم.

اما...

به دنیا و تاریخ زنده ام.


Saturday, December 02, 2006

چون در وصف دلم بگم که ناید به گران
بر همین و آن و همه ی دگران
سر دست دلم هوای گفتن دارد
زین برگ ریزان و زان برف خزان

Thursday, November 30, 2006

منطق

بعضی وقتها آدمها چی را به چی ترجیح نمی دهند بلکه فقط به چی ترجیح می دهند.
که خیلی دردناکه .

اما یک سوال, اگه به شما بگن یک گراف دارین که بی شمار راس داره و کوتاهترین مسیر از جایی که هستید را بخواهید به مقصد به دست آورید، از الگوریتمای کوتاهترین مسیر استفاده می کنید؟
می دانیم که حتما اینها جواب نمی دهند! و می دانیم فقط همینها می توانند مطمئنا به جواب برسند.

من اگر باشم هر بار شانسی-انتخابی!؟ به یکی از راسهای اطراف می روم . امید را دوست دارم که بعضی وقتها فقط توی فضاهای کلودی پیدامی شود.

یک سوال دیگه، آیا وضعیت ها را مارک می کنید که دوباره به آنها نروید؟
یا اصلن در همه موارد اینطور ترجیح می دهید؟

به اینکه متدهای احتمالی بهترند یا قطعی در جهان واقعی فکر کرده اید؟ خوب است قبلا این صفت رو در مورد جهان واقعی بررسی کنید.
و اینکه بعضی وقتها مدلسازیهای علم چقدر بچه گانه است


Sunday, November 26, 2006

ازین مسخره تر نمی شود!؟

من نبودنم صفر است یا منهای یک؟
یعنی نباشم جهان منهای یک می شود یا هیچ؟
جهان مجموعه مرجع است و اگر من نباشم همچنان مرجع می ماند، از این چه برداشتی می توان کرد؟
دارم تصورمی کنم اگر نباشم، چه اتفاقات و تغییراتی در جهان می افتد ولی جهانی که من در ان اینها را بررسی می کنم در ذهن من وجود دارد و با من از بین می رود که یعنی نمی شود تصور کرد؛ شاید هیچ است -این بهترین حالت است-
.
سامویل بکت چیزی گفت که نباید گفت من هم نمی گویم ولی به قول آن علی هاشمی که البته علی خودمان هم امشب گفت آدم بین پروانه بودنش و خودش می ماند.
...
نمی دانم مال کیه اما زندگی حبابيست بر سرابی که در خواب بيند مست خرابی؛ اصلن همین بود؟ اگر بود ربطش هم همین بود؟
جالب این است که اینجا کاملا گرم است و من سردم است، انگاری ترک می خورَدَم.
برعکسش را قبلن تجربه داشته ام که هیچ گاه هم ترمیم -مثل آن که مادرم اورده بود- نشد
...
خیلی شبیه شبهاست که خوابم می اید و از شدت بی خوابی خوابم نمی برد.
...
آن شب مسعود رایگان گفت هر چه بخواهی ان می شود مثالی هم اورد که خیلی دلنشین بود، اما نگفت که این ان همانست که می خواهی یا آنست که می خواهد. من هم نمی گویم.

نمی دانم این مسعود رایگان همسر تیموریان است یا استاد تئاتر سوئد یا همسر همسر سابق مدنی یا مسعود رایگان یا آنکه ان شب از خواستن می گفت یا که
...

دود غلیظ می شود، هوا گرم است، از وقتش می گذرد، آقا که می شوم، سایه که می شوید، هیچ که میشود،...
اینکه کلی معلول و به دنبال دست کم یک علت، هم کلی هیجان سرد دارد.
...


می دانی چیست؟
دیگر من هم نمی دانم.

Thursday, November 23, 2006

کمی انصاف

Wednesday, November 15, 2006

از پریروز اومده،
سرما؛ با سوز اومده،

شب رو به روز اورده،
آب چشا رو برده،

به دلم بد اورده،
سرم به درد اورده،

نکنه دلم یخ زده،
شکسته؛ بعد؛ شکسته بند نخ زده،

نکنه سرش وا بشه،
آب بشه، رسوا بشه،

هو هو هو سرما برو
دست از سر ما بردا برو

ها ها ها گرما بیا
بی اگر و اما بیا

...

کاشکی ابرا بره، آسمونم صاف بشه
دوباره باز گرم بشه، آفتاف بشه

گرمای من کجایی نگو که دیر میایی،
فال که زدم، گفته بهم آب بزنم به راهت،
باغو بدم مژده از بوی روی ماهت،

خورشید خانوم سر بالا کن،
چاره قندیل دل ما حالا کن،

دیر میشه ها فردا بشه،
فرداهه پس فردا میشه،

دیر میشه ها فردا بشه،
بند از دلم جدا میشه

باز بم میگه همه چی آسه آسه
هذیون دیگه بسه

جون خدا حرفام راسه راسه
س س سرده اتسه

Sunday, November 12, 2006

" چقدر کوچک است این دنیا "
کی ها این جمله رو به کار می بریم... بیشتر وقتی که کسی را می بینیم که انتظار دیدنش را با توجه به فاصله ایجاد شده نداشته ایم و شاید مواقع دیگر
من، ولی، از این جهت می گم که اتفاقات، رویدادها و مسایل بزرگ و کوچک که آدم وقتی فقط برای خودش می بیند -وفکر می کند که چقدر بزرگ و منحصربه فرد است، که چقدر از روی خوشبختی یا بدبختی فرد اوست، چه و چه های دیگر- بعد می فهمد که چقدر مکررا برای آدمهای مختلف در شرایط مختلف پیش می آید. البته شاید صفت کوچک به اندازه کافی رساننده نباشد! بیشتر از کوچکی منظور کم بودن و تکراری بودن مجموعه مرجع حالتهایی است که برای انسانها وجود دارد و جالبیش انجاست که هر فردی نمونه های خودش را کاملا منحصر به فرد و نادر فرض می کند.

تازگیها دوباره نا کاملی اطرافیان و مخصوصا خودم خیلی ازارم می دهد بلای بدیست که فکر می کنم با وجود اینکه خیلی مواقع منحصر به فرد فرض می شود، همه به نوعی درگیر آنند، البته خیلی ها شعورشان در این زمینه به حدی رسیده که تا حد خوبی بی تفاوتند نسبت به این موضوغ .(آیا مطمئنا این رفتاری شعورمندانه است؟) در هر صورت از ان جاهاست که خدا و یک وجود کامل مطرح می شود که البته نمی دانم حل مسئله است یا پاک کننده آن!

صفتی که زیاد تازگیها درگیرش شده ام و آزارم می دهد خودبزرگ بینی است! وقتی همه چیز خود را چندین برابر بزرگتر می بینند و خیلی موارد دیگر... به نظرم انسانهای خودبزرگ بین از انسانهای بیش مدعی! خیلی مضر تر هستند! کلی ترش می شود همان بحث تفکر و زبان که اشتباه کدام یک بیشتر مضر است که البته جای بحث فراوان دارد.
اشتباه؟!
ضرر؟!
هه.
انبان! مفاهیمم گاهی اوقات سوراخ می شوند، سوراخی به آن فراخی که هر ارزش و مفهومی را به راحتی می بلعد، گویی کل جهان ذهنم به سیاه چاله ای می افتد(البته بیشتر به چاله اش تا سیاهش) بیشتر از ان که پوچی باشد هیچی است! هیچ است! هیچ !
می دانی درمانش چیست؟
هیس! ساکت! خودم می دانم، همه می دانند اما همه چیز را که نباید گفت، پیش می آید. مثلا همین بابک انقدر گفت تصادف می کنی که کردم.


Wednesday, November 01, 2006

باز می پرسم زندگی این است؟!
شادی های کودکانه؟ عشقهای بچه گانه؟
آرزوهای محال و اشکها و درد دلهای شبانه؟
خنده های پوچ و بی رنگ و مستانه؟
....

که گر این نیست؛
کجایست آن؟، چون ست آن؟
خداوندا، الها،
به راهی کن مارا مشمول آن الطاف شاهانه


وگر این است؛
پس چرا در پی کسی، جایی، صدایی، آشنایی
این چنین بر گرد باغم من چو پروانه؟
....
باز روز است ، نوبتی دیگر، لباس نو کنم بر تن
به ساز نو شوم راهی، برای هر نوایش یکی از همان رقصهای عرف روزانه
ولی بازم همان پایان وهم آلود
که آیا زندگی این بود؟!

نی نی،
افسانه، افسانه،
هر چه هست، جز این نیست.
لیک آن چه هست این نیست.